تبليغاتX
در حسرت یار . . .

در حسرت یار . . .

روي هر شانه سري تكيه كند وقت وداع سر ما وقت ودا تكيه به ديوار كند

حسرت

دوستان قول یه داستان کوتاه داده بودم و به قولم وفا کردم اما قبل از اینکه داستان رو بخونین ازتون یه قول می خوام بگیرم که یک: داستان و کامل بخونین دو:نقدش کنین یعنی نقاط خوب و بدشو برام بگین خوشحال میشم چون واقعیتش من که داستان کوتاه نویس نیستم تجربه ای هم ندارم فقط خواستم خودمو یه محکی بزنم . در ضمن این داستان مربوط به خاطره خودم با زهراست دوستان صمیمیم میدونن اونایی هم که مثل ....(اینقدر ازش متنفرم نمیخوام اسمشم بیارم)  میگن این داستان الکی  فقط در خطاب به اون و امثال اون شخص .... این واقعیت برام اتفاق افتاده و این داستان نه از جایی کپی شده و نه کسی برام تعریف کرده تجربه شخصی خودمه !!!!

حسرت

یه روز معمولی بود محمد و پیمان داشتند تو سالن دانشکده میچرخیدند مثل همیشه که جلویه کلاس حسن گفت من کلاس دارم تا حرفش تموم نشده محمد با نیشخند گفت منم حس درس ندارم میام کلاس تو یه خورده خوش باشیم! با هم دیگه رفتن تو کلاس پیمان وقتی وارد کلاس شدن یه پسر و یه دختر داشتند با هم حرف میزدند محمد و پیمان هم بی مقدمه وارد بحث اونا شدند . بحث سر اینکه هر کی چند بار تو این درس افتاده پسره گفت من 2 بار افتادم دختره گفت منم 1 بار در این حین پیمان خندید و گفت من رکورد دارم من 3 بار افتادم محمد هم که تا این لحظه چیزی نمی گفت با خنده گفت ای ول اینجا همه حرفه ای هستند اما در این10 – 15 دقیقه که این چهار نفر با هم حرف می زدند محمد به دختره خیره شده بود و هی با شوخی یه چیزای میگفت و دختره هم جواب میداد (در حین صحبت با دختره محمد حس میکنه یه گمشده ای رو پیدا کرده) آره از اینجا بود که داستان شرو ع شد . از هفته آینده پیمان که 3 بار اون درس و خونده بود حس کلاس و نداشت و محمد بجای پیمان می رفت کلاس!( چون گلوش پیش دختره گیر کرده بود) آره محمد هر هفته می رفت تو کلاس و میشست تو ردیف آخر تا خوب جو رو کنترل کنه و اون دختره (زهرا) رو دید بزنه این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دیگه دیدن زهرا هر هفته یه بار محمد راضی نمی کرد به همین خاطر با همکلاسیهای  پسر زهرا کم کم رابطه بر قرار کرد و کلیه کلاسهای زهرا رو حفظ شد ( البته بماند که کلاسهای خودشو دقیقا نمی دونست یعنی کلاس زهرا رو ساعت به ساعت حفظ بود اما کلاس خودش یادش نبود که کی چی داره!) محمد انگار یه جورایی عاشق شده بود حرف زدنش لباس پوشیدنش حتی دیدگاهش . محمد این قضیه رو با دوستاش در میون گزاشت و بالاخره تصمیم این شد که محمد دل به دریا بزنه و بره جلو یا آره یا نه .

روز موعود رسید محمد با یکی از دوستاش تو دانشکده منتظر زهرا بودند که بیاد و محمد بره و کارو یکسره کنه خیلی منتظر شدند تا اینکه زهرا رو دیدند که پله های دانشکده رو یکی یکی داشت میومد بالا همینجوری که اون داشت میومد بالا قلب محمد بیشتر و بیشتر میزد تا اومد رسید به پله آخر دوست محمد گفت برو بگو زود باش! که محمد گفت الان نه! زهرا رفت کلاس و از کلاس رفت تو نمازخونه دانشگاه و از اونجا به سمت کتابخونه دانشگاه رفت و در این میان محمد و دوستش در یه فاصله مناسب چشم از زهرا ور نمی داشتند و قدم به قدم دنباش می رفتن زهرا تا رفت تو کتابخونه دوست محمد گفت الان وقتشه برو ببینم چیکار می کنی که محمد دل هیرون و پر از تشویششو به دریا زد و رفت تو کتابخونه و همین که وارد شد یه آقایی که ظاهرن متصدی اونجا بود گفت "کارت" محمد هم که چشاش دنباله زهرا بود زود کارت و داد دست متصدی و رفت بین قفسه های کتاب دنباله زهرا بگرده ( زهرا دنباله کتاب محمد دنباله زهرا چه چرخه زیبای)تا اینکه چشش به زهرا افتاد تا خواست بره جلو دید دوست زهرا هم پیششه اول خجالت کشید چون ممکن بود زهرا پیش دوستش راحت نباشه یا اصلا صاف بگه نه اما دل عاشق که این چیزا حالیش نمی شه محمد دل و به دریا زد و رفت جلو و با صدای لرزان گفت: خانم پورپناه یه لحظه لطف می کنین یه ارض خصوصی داشتم زهرا هم مثل همیشه داشت می خنید یه نیگاهی به دوستش کرد و با اشاره که الان بر می گرده  از دوستش جدا شد و اومد طرف محمد و در حالی که لبخند کمرنگی بر لب داشت پرسید امری داشتین محمد که یه حاله خاصی داشت قضیه رو گفت گفت که دوسش داره گفت که می خواد برایه همیشه در کنارش باشه . بعد از حرفایه محمد زهرا یه تبسم شیرینی کرد و یه هفته فرصت خواست تا فکر کنه محمد هم شاد و شنگول از این خبر خوش خداحافظی کرد و رفت .یه هفته بعد سر کلاس زهرا رو دید سرشو به معنی سلام تکون داد و زهرا هم با سر جواب داد همینکه محمد خواست بهش نزدیک شه با سر اشاره کرد انجا نه و رفت سمت پله ها که یعنی بیا پایین و محمد هم پشت سر زهرا از پله ها داشت می رفت پایین در حین پایین اومدن از پله ها آنقدر احساس خوبی داشت که کم مونده بود دو تا پله رو یه پله کنه و با کله بخوره زمین که با هزار زحمت خودشو کنترل کرد بالاخره رفتند تا به زیرزمین دانشکده که به کلبه عشق معروف بود رسیدند زهرا شروع کرد به حرف زدن و از بهونه های دخترونه که نمی شه و امکان نداره و محمد هم گوش می کرد و اصلا دلش نمیومد میون حرفایه زهرا بپره و چیزی بگه واسه همین فقط گوش میکرد وقتی حرفایه زهرا تموم شد محمد دوباره همون حرفهای هفته پیش که تو کتابخونه گفته بود و با اضافاتی دیگر تکرار کرد که قرار شد یک هفته دیگه برایه گرفتن جواب در نظر بگیرن. این کش و گوس ادامه داشت یه چند بار دیگه هم این دیدارا انجام شد ولی بالاخره لحظه موعود فرا رسید .

تا اینکه یه روز آفتابی محمد برایه آخرین بار با زهرا قرار گزاشت تا یک بار برایه همیشه در این مورد صحبت کنن که این روز یکی از شیرینترین روزهای عمر محمد بود آره زهرا موافقت کرد و قرار شد هفته دو روز روزایه یکشنبه و سه شنبه سر ساعت 8 عصر با هم تلفنی حرف بزنن . اما از اونجایی که محمد بار اولش بود که عاشق می شد یادش رفت شماره بده ! بالاخره بعد از چند قرار در دانشگاه شماره رد و بدل شد و طبق قرار عصرا ساعت 8 محمد در کنار تلفن منتظر بود یه روز پشت تلفن محمد پیشنهاد کرد هر کدوم یه آی دی بسازن و با هم چت کنن که البته هیچکدوم نحوه ساخت آیدی رو بلد نبودن که قرار شد زهرا یه کتاب در این مورد فردا بیاره . فردایه اون روز هوای شدید بارونی بود از همون هوا هایی که هم بارونی بود و هم باد شدیدی می یومد محمد دم در رودی دانشکده منتظر زهرا بود زیر اون بارون و به دخترا و پسرایی که میومدن و با باز کردن چترشون یا چتره میشکست ( بصورت برعکس باز میشد) یا اصلا چتر و باز نمی کردن و محمد با دیدن این صحنه ها می خندید و مسخره می کرد تا اینکه عشقش مثل همیشه با یه لبخند زیبا اومد و از پله های دانشکده اومد پایین و می خواست بره به طرف سرویس های دانشگاه تا بره خونه اما همینکه محمد و دید اومد و زیریه بارون شدید ایستاد بعد سلام و احوال پرسی کتاب و داد به دست محمد و خواست بره که محمد گفت منم تا دم ایستگاه باهات میام . زیر اون بارون شدید که همه میدویدن که کمتر خیس بشن محمد و زهرا آرام آرام داشتن قدم زنان به سمت ایستگاه می رفتند .این روزم گذشت و از این رابطه که با یه عشق پاک و ساده شروع شده بود یه چند ماهی گذشت با گذشت هر ماه محمد عاشقتر و عاشقتر می شد اما افسوس که حایلی میان عشق و درسش نبود همون قدر که عاشق میشد تو درساش ضعیف تر و ضعیفتر میشد .

این عشق بعد از مدتی به یه سری دلایلی که برایه محمد قابل فهم نبود این رابطه رو سرد کرد . یکی از اون دلایلا اختلاف سنی 2 سال بود که زهرا از محمد بزرگتر بود.تا اینکه یه روز صبح جمعه  زنگ موبایل به صدا در اومد که ای کاش هیچ وقت به صدا در نمی آمد و محمد یه نیگاهی به صفحه موبایل انداخت دید زهراست بی معطلی گوشی رو ورداشت با ذوق و شوق احوال پرسی کرد اما زهرا بر خلاف همیشه با یه حالت سرد یه چیزایی گفت که محمد آتیش گرفت زهرا در حالی که سرما خورده بود با یه صدایه گرفته حرف می زد گفت من دیگه نمی تونم این رابطه رو ادامه بدم و یه دو ماهه دیگه قرار نامزد کنم و بی خدافظی قطع کرد . محمد اصلا نمی دونست چیکار باید بکنه کاملا مات و مبهوت بود محمد همینجوری قدم میزد تا وقتی چشاش و باز کرد دید تو قبرستون و و سر یه گوری نشسته انگار دنیا رو رو سرش خراب کرده باشند.

امیدوارم خوشتون اومده باشه

بدست دیده و دل هر دو فریاد

که هر چه دیده بیند دل کند یاد

خنجری سازم نیشش ز پولاد

زنم بر دیده و دل گردد آزاد

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/28ساعت 7:28 PM  توسط ·•.(¯`·.محمد میخک .·´¯).•·  | 

حسرت .....

سلام به شما عزیزی که لطف کردی و با یه شاخه گل رز قرمز این دل سیاه و دلخسته رو شاد کردی

جونم براتون بگه که عزیزان امروز می خواستم یه داستان کوتاه که در واقع زائیده ذهنم که نه واقعیتی که برام پیش اومده رو بنویسم آخه خواستم حرف دلمو اینطوری بگم ولی نیگرش داشتم واسه پست بعدی بنا به دلایلی که بعدا میگم (آخه قراره یکی از دوستام کمکم کنه )

می دونین می خوام به همون روز اول و به اون هدفی که روز اول داشتم برگردم ، آخه این اواسط اون هدف کمرنگ شد من هدفم از این نوشته ها این نبود که الان شده!! بلکه یه هدف دیگه ای داشت. این وبلاگ در واقع در حسرت یاری نوشته شد که چه غریبانه برایه من تموم شد!!!

نمی دونم تا حالا به این حس رسیدین که احساس کنین تو شهر خودتون تو خونه  خودتون غریبه هستین!! با این همه آدم دور و ورتون ( البته در ظاهر ) احساس غریبی و غربت کنین؟!

من الان دقیقا این احساس و دارم ، البته این احساس برایه من یه شیرینیه خواسی داره ، شاید فکر کنین خل شدم! اما نه ، این احساس هر چی باشه و هر چی بدی داشته باشه یه خوبی داره اونم اینه که فکر می کنم عشق پله آخرش تنهایی و من الان به اون پله رسیدم منتهی با این تفاوت که از عشقم چیزی جز حسرت نموند!!!! آره حسرت ، حسرت کسی رو که از دست دادم!! حسرت چیزی رو که بهش نرسیدم !! حسرت اونی که باید الان بودم ولی نیستم !! آره حسرت

اون داستان کوتاه و که گفتم و قولشو دادم در همین مایه هستش اسمش حسرته!!!

راستی یه سوال به نظر شما تعریف عاشق چی میتونه باشه یعنی به کی میگن عاشق؟

من این زیر یه چند تا جواب می نویسم ، نظر شما چیه؟

- عاشق یعنی وقتی معشوقت گریه می کنه تو هم ناخداگاه گریت بگیره!!

-عاشقی یعنی تنهایی و غربت ....

-عاشق یعنی تحمل نگاه به معشوقتو نداشته باشی یعنی نتونی مستقیما تو چشاش زل بزنی

- عاشق یعنی زندگی به شرط زنده بودن معشوق

-عاشق یعنی.......... (شما نظرت چیه؟)

البته اینو در یاد داشته باشین " عشق زمینی ، مقدمه ای بر عشق الهیست "

یعنی تا عاشق  نشی خدا رو پیدا نمی کنی !!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/25ساعت 3:59 PM  توسط ·•.(¯`·.محمد میخک .·´¯).•·  | 

سلام

امروز یه احساس خاصی داشتم نمی دونم چی اما خیلی حس مزخرفی بود ، از خونه بیرون نرفتم همش خونه بودم و یا با کامی جونم ( همون که شما بهش میگین کامپیوتر) ور می رفتم یا با tv .

آهان راستی امروز روز معلم بود ، این روز و به همه معلمای خوب و دوست داشتنی این مرز و بوم تبریک میگم. و البته پریروزشم روز کارگر بید.

یه متن جالبی یه جایی دیدم دلم خواست اینجا بنویسم ، خودم که خیلی حال کردم شما رو نمی دونم فقط یه راهنمایی با حس بخونینش

من به این مهر سکوت

من به این تاریکی

من به ما

من به فرسودگی ذهن خودم ، معترضم

که چرا...شوق آغاز مرا

و منی چون من را

ز خودم دزدیدند!

به کجا برگردم؟

حق برگشتن را

ز تنم دزدیدند..

سفر آینه هم رنگی نیست

خواب رنگین مرا دزدیدند...

ز خودم دزدیدند!

به کجا برگردم؟

حق برگشتن را

ز تنم دزدیدند...

سفر آینه هم رنگی نیست

خواب رنگین مرا دزدیدند....

 

 

می دونین من خیلی دقت کردم همه این آدمایه دور و ور ما وقتی که می خندن شاید در ظاهر خوب بخندن و بخندونن اما باور کنین از ته دل نیست خود منم یکی از اونا من معمولا آدم خوشروییم معمولا میخندم و می خندونم اما ته دلم یه عالمه غم و غصه هستش که نمیشه به کسی گفتش!!!!

نمیدونم ولی حس می کنم با پیشرفت علم و تکنولوژی و .... ما انسانها انسانیت و انسان بودنمونو فراموش می کنیم باور ندارین یه مثال می زنم:

اون قدیما که نه موبایل بود نه تلفن و هر کوفت و زهرمار دیگه (ببخشیدا از دهنم پرید) آدما بیشتر همدیگرو دوست داشتن!! شاید به قول خود اون آدمایه قدیمی" دوری و دوستی" دلیلش بود اما به نظر من یه دلیلش اینه دلیل های دیگه ای هم داره که یکیش صاف و صادق بودن و دلهای صاف بود و تشنه عشق!!!! اما امروز؟ امروز چی ؟ این همه موبایل و تلفن و چت و مت و ( باز از دهنم پرید آخه می دونین این دهن من چفت و بست نداره که ، هر چی میاد همینجوری میپره میره بیرون).

مثلا بزار یه مثالی بزنم  آقا پسره یه اس ام اس میزنه به دوست دخترش با این مزمون : سلام عزیزم خوفی! کجایی دلم برات تنگیده! ( خاک بر سر)

حالا با جواب دختر خانم کارب نداریم یعنی من جرات نوشتنشو ندارم رک بگم حوصله لنگه کفش ندارم. از مسئله دور نشیم در عین حال دوباره یه اس ام اس دیگه برا اون یکی دوست دختره اونم با این مزمون: عزیزم خوفی؟ ... تنها ستاره عشق من..... . حالا خودتون قضاوت کنیم قدیما عشق چه مفهومی داشت امروز چی؟ البته من اینجا مثال پسرها رو گفتم ولی این می تونه در مورد دختر ها هم باشه (حقیقتو قبول کنیم دیگه).

آره عشق و الان هر کس و نا کسی بلغور می کنه ( ببخشید انگار دوباره پرید) خیلی هاشون اصلا نمی فهمن عشق چیه آخه ببخشینا روم به دیفار خیلی هاشون عشق و با هوس عوضی میگیرن!!

باور نداری؟؟؟؟! یه نیگا فقط یه نیگا به دور و ورت بنداز خودت ملتفت قضیه می شی

ان شا... که یه عشق پاک و آسمونی رو تو قلبهای قشنگتون پرورش بدین که همانا این عشق مقدمه عشق به اون بالائیه الهی قربون همه عشق های پاک برم

عاشقانه زندگی کنین و عاشق باشین یا علی مدد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/12ساعت 11:8 PM  توسط ·•.(¯`·.محمد میخک .·´¯).•·  | 

......

سلام

خسته و دلشکسته از دسته این مردم .....

اولا من از هیچکس هیچ انتظاری ندارم ، سوء تفاهم نشه دوستان عزیز محمد میخک تنها بوده و تنها هم هست و تنها هم خواهد بود ، وقتی میگه شاخه گلاتون خوشحالم می کنه بعضیا یه جوره دیگه تعبیر میکنه ، یعنی من نیاز به محبت کسی ندارم فقط می خوام دل تنها و آشفتم در میان جمع دوستایه گلم یه خورده آرامش پیدا کنه یعنی نمی خوام زورکی بیاین و کامنت بزارین یا وبلاگ و نیگا کنین محمد میخک خیلی وقته از محبت این زمونه دلسرد شده وانتظاری نداره چه برسه به آدماش!! حالا بیخیال واقعا دلم شکست راست گفتن که :

هر کس به طریقی دل ما می شکند

 دوست جدا بیگانه جدا

بیگانه گر می شکند حرفی نیست

برید از دوسست بپرسید که چرا میشکند!!!

البته محمد میخک عادت داره گله ای هم نداره

مثلا یه نفر از دوستان فرمودن :

"مسخره اپ گن دیگه...
می بینی هیچکی واست شاخه گل نمی فرسته...
تو هم دلت خوشه...
اینا فقط به ظاهر این جورین...خودشون حتی مطالبتم نمی خونن...باور کن راست می گم...نصف نظاتشون کپی ت شده ی...
حالا ببین کی گفتم..
تو هم شاید وقتی میای تو وبلاگ ن مطالبمنو نخونی و فقط بگی خیلی قشنگ می نویسی
یه نمونش همین زهرا خانوم ...کسی که یه نظر قبل من داده ...مطمئن باش این نظرو واسه 100 نفر فرستاده... و حتی پستتو نخوند"

دوستان عزیز من این وبلاگ و باز نکردم که گدایی محبت بکنم ( یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم) ، اینم بگم اگه کسی تو رو در وایسی قرار می گیره و میاد تو وبلاگ لطف کنه تشریف نیاره شاخه گلشم نیگر داره برایه کسی که لایقش باشه نه من!

من هدفم فقط و فقط مرهمی بر ضخم هایی که تو وادی عشق خوردم ، نه می خوام کسی بهم ترهم کنه و نه زوری و اجباری به کلبه حقیرانم تشریف بیاره

اگه یه خورده تند حرف زدم ببخشید آخه خیلی ناراحت شدم یعنی دلم بد جوری شکست ، آخه من نمی دونم چرا به یکی میگم قربون چشم بادومیت زودی بر میگرده و میگه " من بادوم می خوام"

دیگه عمرا به کسی کامنت بزارم و گدایی گل رز بکنم (نظر میدم ، اما نمی گم که به منم سری بزنین چون انگار بعضیا فکر می کنن عقده محبت یا گدایه محبتم!)

بدرود ·•.(¯`·.محمد میخک.·´¯).•·  ·•.(¯`·.عاشق .·´¯).•· ·•.(¯`·.تنها .·´¯).•· 

·•.(¯`·.و .·´¯).•· ·•.(¯`·.تنهایی .·´¯).•· 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت 9:19 PM  توسط ·•.(¯`·.محمد میخک .·´¯).•·  |