تبليغاتX
در حسرت یار . . .

در حسرت یار . . .

روي هر شانه سري تكيه كند وقت وداع سر ما وقت ودا تكيه به ديوار كند

آمدم من آمدم ...

سلام  خوفین خوشین سلامتین

نیستین کجایی خبری ازتون نیست من!! نه من بودم جانه یه دانه دخترم بودم نمیدیدین آخه منو هر کسی نمی تونه ببینه ( ها این لبخند ملیح آی هرس در میاره  خودم می خوام هرس تون در بیاد تا تمیز شین  البته اون فکر کنم چرک بود باید در میومد حالا بهر حال آره داشتم می فرمودم ؟! اصلا چی می فرمودم  بیا تازه از سر مسافرت بر نگشته رشته کلامه از دستم در رفتبگیرش نزار در ره اوناهااااااش اونطرف بابا سمت راستته آهان میدانید من میخوام بگممیخوام که.. نمی دونم با چه زبونی بگم بگم؟! واشه میگم آقایان و خانمان ( افا افا ببخشید اشتب شد خانما و آقایان)من بصورت رسمی و کتبی از همه ارض می خوام (عذر عزر عظر عضر ما که آخرش نفهمیدیم این چه جوری می نوشته می شود بالاخره هر چی ان شا ا.. که آشتی هستیم آره؟ تولد تولد تولدش مبارک  افا تصحیح می نمایم یه لحظه یاد تولد افتادم همون آشتیمون مبارک درسته خوب اینقدر اراجیف بافتم داشت یادم می رفت برا شروع یه داستان آوردم  مربوط وشط به شهریار بس گوش کنید قصه امروز ننه شهرزادو :

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود حالا هر کی بود مگه ما فضولیم

از این به بعد جدی بخونید

همه می دونین که شهریار ازدواج نکرده بود ولی یه دختری رو دوست داشت که تو سریال دارید می بینید اما داستان من مربوط میشه به یه شعر اول اون شعر و می گم بعد قضیه شو می تعریفم

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجا هیچ نییرزید که بی سیم و زرم

سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم

حالا اون قضیه هه

آره شهریار با یه دختری عهد و پیمون می بنده که با هم ازدواج کنن و میره به یه مسافرت وقتی بر میگرده روز سیزدهم فروردین بوده همینجوری که داشته می رفته میبینه یه جایه سرسبز که چند تا خانوداده نشستن دارن سیزده و بدر میکنن شهریار همینجوری که داشته نیگا می کرده میبینه یه بچه کوچیک میاد میگه آقا ببخشید توپ من افتاده تو آب اونو میدینش به من تا شهریار خم میشه توپ و ور داره بده به بچه هه میبینه مادرش اومد تا چشش به مادره میوفته میبینه ای دل قافل این همون دخترهست اینجا بوده که اون شعر بالایی رو میگه

قصه ما به سر رسید خانم کلاغه با آقا کلاغه بعله

ولی واقعا بلی شوخی می بینیم اصلا شهریار تو عصر خودش چه عجوبه ای بوده حتما توصیه می کنم یه بار هم که شده بزین دیوانشو بخونین تا همچین گوهری رو زیاد از دست ندین

خوب دیگه پاشیم بریم اما بازم پیشم بیاین اااا بازم خاله بازیهامونو شرو کنیم من بیام وبلاگ شما شما بیان وبلاگ من

وای چه حالی میده خاله بازی

خوب دیگه کم کمک وقت رفتن یا علی

چشم هایم باز هم در انتظار چشم توست

مثل هر شب باز این دل بیقرار چشم توست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/02ساعت 6:15 PM  توسط ·•.(¯`·.محمد میخک .·´¯).•·  |